تبلیغات
برای تو می نویسم نفسم،عمرم،وجودم.. - پست های حرف دل

 
:: وقتی مردم ...::
 

وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم
وقتی مردم روی قبرم ننویسید :
نه شعری
نه شعاری
ننویسید که بودم از
چه تباری
وقتی مردم آخرین نقطه راهه
نمی خواهد سنگ روی قبرم بگذارید ...
وقتی هر اومدنی رفتنی داره
نمی خواد گل روی قبر بکارید...
خیلی وقتا پیش از این
مرده بودم...
عمری دلمرده
به سر برده بودم
بدون سنگ بدون نام و نشون
چوب این زندگی رو خورده بودم
وقتی مردم
روی قبرم
ننویسید که بودم...
ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی
در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید
ای واژه های تلخ تنهایی
ای عابران خسته سر نوشت
ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین
آیا کسی مرا
در خاطرات اشکهایش می شناسد ؟
آیا عابران کوچه های غم
فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند
تا قصه ملکه قصر ماتم را بازگویم؟
با شمایم
ای آدمهای شیشه ای !
من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام .
ای کوچه های گلی رویا
آیا گامهای دیروز کودکی ام را
با شادی به من باز نمی گردانید ؟
با شماهایم ای اسطوره های قصر ماتم

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 01:04 ق.ظ

 
::‌ بازگشت ::
 

سلام نفسم .امیدوارم که حالت خوب باشه . خوب چطوری با دلتنگی ها ...با رورگار ...باکارات ... شاید اومده باشی و دیده باشی این وبلاگ و نمی دونم شایدم ندیدی ولی دیدی کسی قدرت اینو نداشت تا بیاد اینجا رو راه بندازه . کسی قدرت اینو نداشت که بیاد و یه چند خط هر چند الکی بنویسه . کسی قدرت اینو نداشت که بیاد و از تو بنویسه ... حالا به من حق می دی که نتونم بیام و تو رو توصیف کنم . تو که برام همه دنیا بودی تو که برام همه کسم بودی تو که همه زندگیم بودی چی جوری انتظار داری ازم که با رفتنت بیام و از تو بگم تویی گفتن از تو کار هر کس نیست از خوبیات از مهربونیات . شاید بگن که حالا که رفتی چرا من دارم از تو می گم ؟ چون دوست دارم چون عاشقتم چون هر نفسم و هر لحظه ام بدون فکر و یاد و نام تو نمی گذره . تو برای من تنها یه همدم نبودی تو برای من همه چیز بودی همه چیز ....

تو را من برای خودت دوست داشتم نه برای خودم پس هر کجا که باشی خوشبخت باشی برای من همین بس است . همین که تو لباس عافیت بر طنت باشد همین بس است . عشق تو برای من یه موهبت الهی بود و می دانم رفتن تو هم حکمتی داشت .

ولی خدا چی می شد منم مثل بقیه می رسیدم به عشقم یعنی حتما باید از هم جدا می بودیم . آخه تو که گرفتیش پس حالا برام تحمل دوریشم بهم بده . دیگه دارم دیوونه می شم از همه چیز بریدم . خدایا برس به دادم . من اونو می خوام همین و بس.......

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در پنجشنبه 22 فروردین 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ

 
:: آخرین پست ::
 

سلام به علت مشکلات و نداشتن وقت دیگه نمی رسم نویسم و اگر کسی خواست این وبلاگ و برام میل بزنه تا بهش واگذار کنم وبلاگو .                           be_donbal_sarnevesht@yahoo.com

سال خوبی در پیش رو داشته باشید ........

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در یکشنبه 11 فروردین 1387 و ساعت 11:03 ق.ظ

 
 

ادمن در سینه ها پوسیده است                    هر کجا رفتی ز من هم یاد کن
ای تو شیرین تر زهر جام عسل                      درره عشقت مرا فرهاد کن

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در سه شنبه 28 اسفند 1386 و ساعت 11:03 ق.ظ

 
:: ای کاش ... ::
 

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم

ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت را برویت می گسترانیدم

ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفتم

ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم

ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم

ای کاش سایه بودم تا نزدیکترین کس به تو باشم آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همسفر تو می بودم........

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 11 اسفند 1386 و ساعت 07:03 ق.ظ

 
:: عشق تو .. ::
 
عشقی
که من با آن زندگی کردم می گرید
و به من می گوید :
کلام خدا را ،
(گریستن برای تو با عشق همراه است)

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 10 اسفند 1386 و ساعت 06:02 ق.ظ

 
:: اما تو نگفتی ... ::
 

آخرین نفسم برای تو بود اما        تو نخواستی

این بهترین هدیه من بود اما         تو نخواستی

من چه فکرا یی کردم                  اما تو اون نبودی

من بردمت تا آسمون                  اما تو اون نبودی

برات آشیونه ساختم تو قلبم        اما تو رفتی 

بهت گفتم تا آخر پیشت میمونم    اما تو رفتی

بهت گفتم برای چی با من؟          اما تو نگفتی

گفتم مگه گناهی کردم؟               اما تو نگفتی

اما تو نگفتی .....

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 10 اسفند 1386 و ساعت 06:02 ق.ظ

 
:: مرا می یابی ...‌::
 

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 4 اسفند 1386 و ساعت 12:02 ب.ظ

 
:: گلم . دلم ... ::
 

گُلم ...
دِلم
...
این روزها که هر کسی
به دنبال شاخه گُل سرخی
برای گرفتن جواز ورود به دلی است
...

من به دنبال کور چراغی هستم
تا در این شب های پوچ و کدر
تکه تکه بال های شکسته ام را
پیدا کنم
...

گُلم
...
دِلم
...
هیاهوی دنیایِ سیاه
سبب نَشُد
تا گُل بوسه های گرم تو را فراموش کنم
...
گُل بوسه هایی از جنس آب
از جنس آفتاب
...

گُل بوسه هایی که گاه
تا سال ها
تَعلُقِ خاطری فراتر از یک بوسه
به من داد
...

گُلم
...
دِلم
...
این روزها
به گل هایِ سرخِ معصومی می اندیشم
که در عیدهای سَمبُلیک عشق
فدای خواسته های نا برابر
فدای تکرارها
فدای عادت ها
و فدای نامَردی ها و نامردُمی ها می شوند !
...

در این میان
من جانباخته تک شاخه گُلی هستم
که در دَستان تو
جان گرفت
...

گُلم
...
دِلم ...

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در یکشنبه 28 بهمن 1386 و ساعت 01:02 ق.ظ

 
ستاره...
 

یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون ....

ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون ....

اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون ....

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون....

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 12 بهمن 1386 و ساعت 11:02 ق.ظ