سلام . دیگه حال و حوصله نوشتنم ندارم . موندم چرا من زنده ام . تو رو خدا بیا و کمکم ای کسیکه می دونی بهت احتیاج دارم . شاید من از تو خبر نداشته باشم ولی تو باید از حال و روز من خبر داشته باشی . دلم برات یه ذره شده . همش یاد روزای که پیشم بودی و مرور می کنم و فقط و فقط گریه می کنم . تا کی باید برای دیدنت انتظار بکشم . خسته شدم ای مسافر من . اصلا چرا رفتی مگه من چی بدی بهت کرده بودم هر چند می دونم خوبی هم نکردم ولی حقم این نبود که بزاری و بری و منو با یه دنیا آرزو و امید رها کنی آرزو و امیدهایی که الان تبدیل به خاطره شدن .
دیگر تاب نوشتن برایت ندارم . دلم به قدری گرفتست تا اسمت بر زبانم جاری می شود اشکم سرازیر می شود . کاش می بودی و می دیدی که چقد تنها و بی کس شدم . کاش بودی و می دیدی که جز نشستن و به تو فکر کردن و این که چه ساده تو را از دست داده ام جز و حسرت و آه چیزی دیگر ندارم که بگویم .
نفسم بی تو من میمیرم کاش می آمدی و مرا از تنهایی در می آوردی . کاش می توانستی حداقل برای چند لحظه هم که شده در کنارم باشی . افسوس که نمی شود . افسوس .....
هنوز به انتظارت می نشینم شاید روزی این انتظار به پایان برسد ...
به امید روزهای با هم بودن ای ساحل آرامشم ای مهتاب شبهای بی کسیم و ای تمامیه زندگیه من . تو را دوست می دارم زیرا کار دیگر نمی توانم در حجم بزرگیه لیاقت تو انجام دهم..........