تبلیغات
آمدنت خوب ، بودنت خاطره انگیز ، رفتنت ویرانم کرد ای همه ی زندگیم ،برای تو می نویسم نفسم،عمرم،وجودم... - پرسه در خیال...
زیـبـا باش، زیبـا زنـدگـی کن ، زیبا بیندیش ، زیبـا بخـنـد کـه خـنـده و تبسـم جـلوه زیبائـی پروردگارست .......

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

دوشنبه 25 آذر 1387-08:50 ب.ظ



نیمه شب آواره و بی حس و حال ، در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال ، دل به یاد آور ایام وصال

از جدایی یک دوسالی می گذشت ، یک دوسال از عمررفت و بر نگشت

دل به یاد آور اول بار ، راه خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی ، آن اسرار را ، آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود ، چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او ، هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من ، ناتوان بود و توان شد با من

دامنش شد خوابگاه خستگی ، این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر ، وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر ، دم به دم این می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد ، گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل ، گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو شوی زورقمان دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده ، در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدار ، من تورا بس دوست می دارم بدار

شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من ، با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده ، دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یاری به دل مدفون شده ، عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود ، بهر کس جزاو در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود ، همچو عشق من هیچ گاه زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود ، در نجابت ، در نکویی فاق بود

روزگار : روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار مارا از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ، ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست ، رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم که همخون من است ، خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گدا مشمول آن رحمت نشد ، این طلا حاصل بی قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست ، با چنین تقدیر تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شددم ، باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ، ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را ، سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من ، عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند ، بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ، عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر