دوست دارم خموش تو باشم
در غیبتی كه دور می شنوی
صدایم را
اما به لمس ات در نمی آیم ...
چشمانت در پرواز,
و مهربوسه ای بر لبانت
اشباح از روح منی
درتكاملش صعود می كنی
شكلی دیگر می گیری
مثل یك پروانه ی رویایی,
یك كلمه سودایی ...
دوست دارم خموش تو باشم
هرچند
سوگواریت, آن دور, به پروانه
ناله ی كبوتری بخشد ...
مرا می شنوی
صدایم نزدیك ات نیست ...
بگذار! بیایم و خموش سكوت ات بمانم
ودرخموشی بگویم
كه نور چراغ
وسادگی حلقه دارد ...
تو چون شب
خموش و برج مانند ی
و ستاره سكوتت را می پذیرد
بی تزویر , دور .
دوست دارم خموش تو باشم
درغیبت ات , چو مرگ ات
دوربمانم , پراز اندوه ...
شادم , شادم كه حقیقت ندارد
اما
یك كلمه
یك لبخند
میتواند كافی باشد ...
