تبلیغات
برای تو می نویسم نفسم،عمرم،وجودم..

 
پاییز...
 

پیداست هنوز شقایق نشدی ...

 زندانی زندان دقایق نشدی ...

 وقتی که مرا از دل خود می رانی ...

یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ...

زرد است که لبریز حقایق شده است ...

تلخ است که با درد موافق شده است ...

عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ...

پاییز بهاریست که عاشق شده است...

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در چهارشنبه 25 مهر 1386 و ساعت 03:10 ق.ظ

 
" خداحافظ... "
 

بر سه شنبه برف می بارد
برف پاکن ها
دست تکان می دهند.
بر سه شنبه برف می بارد.
دست تکان می دهیم:
- " خداحافظ... "

برف پاکن ها
از روی تو
برف سه شنبه را
می روبند

من دست تکان می دهم
نقش تو را پاک می کنم
- " خداحافظ... "

بر جاده خالی برف می بارد
و برف پاک کنی
دیوانه وار
به این سو و آن سوی جدار گلو
می کوبد.

در گلویم بر نام تو برف می بارد...

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در سه شنبه 24 مهر 1386 و ساعت 02:10 ق.ظ

 
تنهایی...
 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی
عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و
توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران
حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را
نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی
آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:
« ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی میتونم باهات
گریه کنم اگه یه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن........قول می دم که
خیلی ساکت باشم اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن......قول نمی دم که
ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم اما.....................اگه یه روز سراغم رو
گرفتیو خبری نشد..........سریع به دیدنم بیا حتمآ بهت احتیاج دارم

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 21 مهر 1386 و ساعت 12:10 ب.ظ

 
عید سعید فطر بر تمامیه مسلمانان جهان مبارک باد
 

عید فطر، تجلى اوج یك ماه بندگى و عبودیت پروردگار متعال و یك ماه سازندگى و وارستگى و معراج انسانى است.
طلوع اشعه پرفروغ خورشید این عید سعید، براى كسانى كه از فیوض و بركات این ماه استفاده كرده اند، ظهور بارقه ملكات و فضائل انسانى را نوید مى دهد و از این رو نه تنها كوشش و مجاهدات و پرواز در اوج ملكوت و مقامات بندگى حق را پایان یافته نمى بینند، بلكه این روز مبارك را سرآغازى نوین براى استمرار حركت سازنده خویش مى یابند و با توانى كه از بركات این ماه مبارك به دست آورده اند، در جهت سازندگى و تهذیب نفس و مبارزه با شیطان درون تا رسیدن به هدف و آرمان والاى الهى خویش به سیر تكاملى خود ادامه مى‏دهند

من هم پیشاپیش این عید سعید و به همه اللخصوص به تنها ستاره آسمان زندگی ام تبریک عرض می نمایم .

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 20 مهر 1386 و ساعت 12:10 ب.ظ

 
 

تو آنجا و من اینجا
کسی را نداشته ام
تا با او از چیزهای کوچک بگوییم    
از دانه های شبنم بر تیغ علف،
یا از چیزهای بزرگ ،
از آنچه در جهان میگذرد.
تنها بوده ام ،
گفته ام با خود وبا خود در خیال بوده ام،
اکنون در یافته ام که،
داشتن کسی در کنار تا کجا حیاتی است.

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در چهارشنبه 18 مهر 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ

 
آرزویم این است...
 

آرزویم این است :

نتراود اشك در چشم تو هر گز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگزوبه اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنكه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد وتو
را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد...


[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در چهارشنبه 18 مهر 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ

 
صدای پا...
 

تو صدای پایت را
به یاد نمی آوری
چون همیشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نیستی
وصدای پایت بر دلم
نشسته است...

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 13 مهر 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ

 
من او را رها کردم ....
 

من او را رها کردم
و چقدر سخت است
عزیز ترینت را رها کنی
اما من آنقدر او را دوست دارم
که او را رها می خواهم
رها از تمامی بند ها و زنجیر ها
هر چند
او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود اینگونه خواستم
هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او
برای او بندی نساختم
اما او در بند خود گرفتار بود
ای کاش
از خود رها شود
همانگونه که من با او از خود رها شدم

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در چهارشنبه 11 مهر 1386 و ساعت 02:10 ق.ظ

 
 

از کویر آمده‌ام
چشمم از خاطره ریگ پُر است
ابر من باش و دلم را بتکان ...

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در سه شنبه 10 مهر 1386 و ساعت 08:10 ق.ظ

 
دوست دارم ......
 

دوست دارم خموش تو باشم
در غیبتی كه دور می شنوی
صدایم را
اما به لمس ات در نمی آیم ...

چشمانت در پرواز,
و مهربوسه ای بر لبانت
اشباح از روح منی
درتكاملش صعود می كنی
شكلی دیگر می گیری
مثل یك پروانه ی رویایی,
یك كلمه سودایی ...

دوست دارم خموش تو باشم
هرچند
سوگواریت, آن دور, به پروانه
ناله ی كبوتری بخشد ...

مرا می شنوی
صدایم نزدیك ات نیست ...

بگذار! بیایم و خموش سكوت ات بمانم
ودرخموشی بگویم
كه نور چراغ
وسادگی حلقه دارد ...
تو چون شب
خموش و برج مانند ی
و ستاره سكوتت را می پذیرد
بی تزویر , دور .

دوست دارم خموش تو باشم

درغیبت ات , چو مرگ ات
دوربمانم , پراز اندوه ...

شادم , شادم كه حقیقت ندارد
اما
یك كلمه
یك لبخند
میتواند كافی باشد ...

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 7 مهر 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ