تبلیغات
برای تو می نویسم نفسم،عمرم،وجودم..

 
:: می خواهم از تو بگویم... ::
 

    می خواهم از تو بگویم بهار من
آرامش و قرار دل بی قرار من
این روز ها بهانه ی چشمان من تویی
نام تو ورد هر غزل اشکبار من
من تک درخت بید نحیفی به باغ تو
تو سرو ناز باغ تهی از بهار من
قلبم در آفتاب غمت شعله می کشد
می سوزد از حریق تبت پود و تار من
در این کویر داغ تویی ماه کوچکم
می سوزم از فراق تو ای سایه سار من
روزی اگر بمیرم و سر بر لحد نهم
گر تو گذر کنی ز کنار مزار من
من می درم کفن به لحد پای می زنم
تا با خبر شوی وبمانی کنار من
ای مرهم دل مجروح یاس ها
هم محرم من و هم راز دار من
وقتی تو نیستی من و پاییز همدمیم
می ریزد از غم تو همه برگ و بار من
دور از تو اشک حصاری فکنده است
بر دیدگان پر گنه شرمسار من
بانوی یاس ها و غزل ها و اشک ها
غرق است در غم تو تن روزگار من

اینجا تو نیستی و به پای خیال تو
هی زجه می زند غزل سوگوار من
  

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 5 آبان 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ

 
 

هیچ
پروانه نیستی و هی تویی كه تمام لحظات زندگی مرا محاصره كردی.....
 تویی كه نمی دانم كی خواهی آمد....
اصلاً بگو ببینم می آیی؟
می آیی.... تا با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع كنم؟
می آیی.... تا شقایق های قلبم دوباره جان بگیرد؟
می آیی.... تا از دریای نگاهت
قطره ای هم بر كویر چشمانم بریزم؟
می آیی.... تا ستاره های آسمان زندگانیم
از ناله های شبانه ام آرام بگیرند؟
كاش می دانستم از اوج كدامین قله ،
از دل كدامین شب ، از عمق كدامین
جنگل خواهی آمد....
تا برایت قلبم ، این بزرگ ترین سرمایه ام را
پیش كش آورم و به تو بگویم :

                                                       **** دوســتــــت دارم****

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 5 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ

 
 

سلام . از دوستانی که این عکسارو ذخیره می کنن یه خواهش دارم . اونم اینکه هر کجا می زارنش لطفا با ذکر منبع باشه . متشکرم از همتون .

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 4 آبان 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ

 
بدون شرح
 

سلام . نفسم . می خوام از امروز نوشته هایی که برام نوشتی رو بزارم اینجا . امیدوارم که ناراحت نشی . امروزم اولیشو می زارم ........

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 4 آبان 1386 و ساعت 07:10 ق.ظ

 
من تو را سخاوتمندانه به كسی هدیه می دهم...
 

 من تو را سخاوتمندانه به كسی هدیه می دهم كه از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر...

من تو را به كسی هدیه می دهم كه صدای تو را از هزار فرسخراه دور  در خشم... در مهربانی... در دلتنگی... در هزار همهمه دنیا یكه و تنها بشناسد...
 من تو را سخاوتمندانه به كسی هدیه می دهم كه راز  آفتابگردان و تمام سخاوت های عاشقانه این گل معصوم را بداند ...
و ترنم دل پذیر هر آهنگ.... هر نجوای كوچك.... برایش یك خاطره مشترك باشد...
او باید از رنگین كمان چشمان تو تشخیص بدهد كه امروز هوای دلت آفتابیست یا آن دلی كه من برایش میمیرم سرد و بارانیست ...
همان طور عاشق ..همان طور مبهوت ...
آیا كسی پیدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر برای تو ؟ ...
تو را سخاوتمندانه با دنیایی از حسرت خواهم بخشید ...
                     و او را كه از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسید ...

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در چهارشنبه 2 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ

 
:: دوستت دارم ::
 

تو را به جای همه ی كسانی كه نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی كه نزیسته ام دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی كه آب می شود
به خاطر نخستین گناه
به خاطر دو ست داشتن دوستت دارم
به جای تمام كسانی كه دوست نمی دارم دوستت دارم

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در سه شنبه 1 آبان 1386 و ساعت 01:10 ق.ظ

 
:: رویا ::
 


چقدر در رویا
با نگاه هایم
نگاه هایت را ببوسم
اما باز تو
نیامده باشی ! ...

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در دوشنبه 30 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ

 
چگونه باور کنم که مرا تنها گذاشتی ....؟
 

نگاهت

بیانگررازدلت نبود !
کاش

اینچنین بود
.
...
نمی دانم

رفتنت را ،
به پای کدامین گناه خود بگذارم ؟
عشقم ؟
صداقتم ؟
شاید هم صمیمیتم ؟
بگو تا بدانم
!
من که تو را
بارها و بارها

از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم که مـــــــــــــــرا
برای همیشه

تا ابد و قیامت

ترک کرده ای
!
.....
چگونه ؟
چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 28 مهر 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ

 
دلم برایت تنگ است ای بی همتای من ...
 

نفسم ,ای بی همتای من
نمی دانم چگونه احساسات متضادی را که سراسر شب مثل طوفان به من هجوم می آورند بیان و یا تحلیل کنم . فقط می دانم قوت قلبی که به من دادی تنها چیزی است که در تمام افکارم وجود دارد . قوت قلبی که به طور طبیعی و ناخودآگاه به من دادی همانطور که همیشه از دل مهربان و عقل سرشار تو انتظار داشتم . تو بلندترین روح  , شریفترین سرشت و دلنشین ترین و دوست داشتنی ترین قلبی را که من می شناسم داری . تو چنان عشق , احترام و ستایش من از خودت را در یک شب صد چندان کردی که فکر می کردم فقط تجربه یک عمر زندگی همراه با صمیمیت و عشق می توانست موجب آن شود .
تو در چشم من عالی ترین و زیباتر از همیشه هستی . افتخار , مسرت و سپاس من از اینکه تو با چنین عشقی مرا دوست داری جز در شعری عالی  که نمی توانم بسرایم قابل بیان نیست ..

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 27 مهر 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ

 
وقتی .....
 

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیارکسی رو که به صدات محتاجه.
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار
کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد
بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش لای انگشتات گم میشد. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش شونه هاتو می لرزوند

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 27 مهر 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ