می خواهم از تو بگویم بهار من
آرامش و قرار دل بی قرار من
این روز ها بهانه ی چشمان من تویی
نام تو ورد هر غزل اشکبار من
من تک درخت بید نحیفی به باغ تو
تو سرو ناز باغ تهی از بهار من
قلبم در آفتاب غمت شعله می کشد
می سوزد از حریق تبت پود و تار من
در این کویر داغ تویی ماه کوچکم
می سوزم از فراق تو ای سایه سار من
روزی اگر بمیرم و سر بر لحد نهم
گر تو گذر کنی ز کنار مزار من
من می درم کفن به لحد پای می زنم
تا با خبر شوی وبمانی کنار من
ای مرهم دل مجروح یاس ها
هم محرم من و هم راز دار من
وقتی تو نیستی من و پاییز همدمیم
می ریزد از غم تو همه برگ و بار من
دور از تو اشک حصاری فکنده است
بر دیدگان پر گنه شرمسار من
بانوی یاس ها و غزل ها و اشک ها
غرق است در غم تو تن روزگار من
اینجا تو نیستی و به پای خیال تو
هی زجه می زند غزل سوگوار من

تبلیغات 









