تبلیغات
برای تو می نویسم نفسم،عمرم،وجودم..

 
 

هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم نگاهی سرشار از عشق صمیمیت و محبت . امروز سالها از آن روز می گذرد ولی تو هر گز بر نگشته ای ..
صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم ،
ولی ...؟
من تو را می خواهم نه خیالت را....

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 4 اسفند 1386 و ساعت 12:02 ب.ظ

 
 

تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم
انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم
زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم...

آیا روزی دوباره به تو می رسم . کاش می توانستم این کابوس و که تو را دیگر نمی بینم را از ذهنم بیرون کنم . نازنین من بیا و من و زودتر از این کابوس رها ساز . بیا که آمدنت نوید بهاری تازه با برگ و باری پربار را نوید می دهد . بیا و منو وجود منو پر کن از عطر آغوش گرمت .

بیا بیا که من بی تو هیچم ......

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 4 اسفند 1386 و ساعت 01:02 ق.ظ

 
:: گلم . دلم ... ::
 

گُلم ...
دِلم
...
این روزها که هر کسی
به دنبال شاخه گُل سرخی
برای گرفتن جواز ورود به دلی است
...

من به دنبال کور چراغی هستم
تا در این شب های پوچ و کدر
تکه تکه بال های شکسته ام را
پیدا کنم
...

گُلم
...
دِلم
...
هیاهوی دنیایِ سیاه
سبب نَشُد
تا گُل بوسه های گرم تو را فراموش کنم
...
گُل بوسه هایی از جنس آب
از جنس آفتاب
...

گُل بوسه هایی که گاه
تا سال ها
تَعلُقِ خاطری فراتر از یک بوسه
به من داد
...

گُلم
...
دِلم
...
این روزها
به گل هایِ سرخِ معصومی می اندیشم
که در عیدهای سَمبُلیک عشق
فدای خواسته های نا برابر
فدای تکرارها
فدای عادت ها
و فدای نامَردی ها و نامردُمی ها می شوند !
...

در این میان
من جانباخته تک شاخه گُلی هستم
که در دَستان تو
جان گرفت
...

گُلم
...
دِلم ...

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در یکشنبه 28 بهمن 1386 و ساعت 01:02 ق.ظ

 
 

سلام . دیگه حال و حوصله نوشتنم ندارم . موندم چرا من زنده ام . تو رو خدا بیا و کمکم ای کسیکه می دونی بهت احتیاج دارم . شاید من از تو خبر نداشته باشم ولی تو باید از حال و روز من خبر داشته باشی . دلم برات یه ذره شده . همش یاد روزای که پیشم بودی و مرور می کنم و فقط و فقط گریه می کنم . تا کی باید برای دیدنت انتظار بکشم . خسته شدم ای مسافر من . اصلا چرا رفتی مگه من چی بدی بهت کرده بودم هر چند می دونم خوبی هم نکردم ولی حقم این نبود که بزاری و بری و منو با یه دنیا آرزو و امید رها کنی آرزو و امیدهایی که الان تبدیل به خاطره شدن .

دیگر تاب نوشتن برایت ندارم . دلم به قدری گرفتست تا اسمت بر زبانم جاری می شود اشکم سرازیر می شود . کاش می بودی و می دیدی که چقد تنها و بی کس شدم . کاش بودی و می دیدی که جز نشستن و به تو فکر کردن و این که چه ساده تو را از دست داده ام جز و حسرت و آه چیزی دیگر ندارم که بگویم .

نفسم بی تو من میمیرم کاش می آمدی و مرا از تنهایی در می آوردی . کاش می توانستی حداقل برای چند لحظه هم که شده در کنارم باشی . افسوس که نمی شود . افسوس .....

هنوز به انتظارت می نشینم شاید روزی این انتظار به پایان برسد ...

به امید روزهای با هم بودن ای ساحل آرامشم ای مهتاب شبهای بی کسیم و ای تمامیه زندگیه من . تو را دوست می دارم زیرا کار دیگر نمی توانم در حجم بزرگیه لیاقت تو انجام دهم..........

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 26 بهمن 1386 و ساعت 08:02 ق.ظ

 
ستاره...
 

یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون ....

ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون ....

اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون ....

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون....

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 12 بهمن 1386 و ساعت 11:02 ق.ظ

 
:: برگرد ::
 

....برگرد
!به خاک مقدس عشق می افتم.... برگرد
رو به کعبه مقدس عشق می کنم......برگرد
در محراب عشق سجده می کنم......برگرد
بیا و در همین دیار عشق و در همین قلب خسته بمان
من تحمل این دوری و فاصله را ندارم
نمی توانم حتی برای یک لحظه دوریت را باور کنم
و نمی خواهم باور کنم.
نمی توانم وجودی را که بودنش برایم ارامش داشت از یاد ببرم..
و نمی خواهم از یاد ببرم.
تو که میدانی من بی تو نیستم.
اشکم به روی گونه هایم جاریست.
....دلتنگی عجیبی تمام وجودم را گرفته است
...چشمهایم را می بندم
و خاطراتت را هر چند تلخ مرور می کنم
.....زیاد دلتنگ شده ام
اما این دلتنگی ام با دیگر دلتنگی هایم فرق دارد
...می روم
....تا از عشق به تو وضو بسازم
....و به درگاه احدیت
....ملتمسانه
تو را بخواهم
دلم بهانه ات را می گیرد
...نوشته هایت را بار ها و بارها خواندم
نمی خواهی که بروی.!؟
با من از رفتن نگو
یادت هست که چه آرام و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی
و پا به کلبه کوچک احساسم گذاشتی
یادت هست که گفتی : تمام اسمان من خلاصه در چشمان توست
هیچ می دانی که اسمان تو این روزها بارانییست..!!؟
می دانستم که دوریت سخت است اما نه تا این اندازه
...به خدا با رفتنت بار دیگر در خود می شکنم
نگذار دیگران شاهد شکستنم باشند
...به خدا طاقت دوری از تو را ندارم
.....بمان

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در چهارشنبه 10 بهمن 1386 و ساعت 11:01 ق.ظ

 
:: دوستت دارم ::
 

ای کاش
تمام عشق دنیا را دروجود تو خلاصه نمیکردم
که هر روز دیوانه ترم کند
مگر تو کیستی؟
مهر تو این چنین در قلبم ریشه دوانده است
باید تو را در کجا جستجو کنم؟
در کدامین شهر عشق؟
کدام حصارها را باید در هم فرو بریزم
تا گمشده ام که تو هستی بیابم
با اینکه توانی در تنم نیست
هر لحظه نفس کشیدنم فقط به خاطر تو ست
در جای جای قلبم اسم تو را نوشته ام
اگر عمر مجالم بدهد
نام تو را
بر روی برگهای سبز درختان
در لابه لای گلبرگهای شکوفه های شکوفه های گیلاس
در میان نسیمی که از دشتها میگذرد
به یادگار خواهم نوشت
که بعد از مرگم
دست نوشته ای برای تمام عاشقای دنیا بماند
و بدانی که چقدر دوستت داشتم
تا بدانی یک عشق پاک چقدر با شکوه است
باید بدانی 
 برای رسیدن به عشقم
ترانه ای ساخته ام
که برای همیشه جاودانه بماند
دوستت دارم!!

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در شنبه 6 بهمن 1386 و ساعت 02:01 ق.ظ

 
:: کجایی نازنینم ...؟ ::
 

از ماندنی هایت چیزی نرفته
جز بوی عطرت
یا شاید برق آخرین نگاهت
در این ذهن وامانده ام ...
اما برای نبودنت
این می روم ها چقدر جا داشت ...!
از رفتگی هایت چیزی نمانده
جز من كه بوی ماندگی گرفته ام
و لحظاتی که مثل دانه های تسبیح از دستم می لغزنـد ...

 

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [حرف دل , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در جمعه 5 بهمن 1386 و ساعت 07:01 ق.ظ

 
:: سلطان قلبم ::
 

سلطان قلبم
کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم
تا بی نهایت!
کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگلبان
خواهم بود
کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جزء تو التیام نخواهد بخشید!
کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی!
سلطان قلبم
بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی
پس دستم را بگیر
والتماس دستم را بپذیر

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در چهارشنبه 3 بهمن 1386 و ساعت 04:01 ق.ظ

 
:: ایام محرم بر تمام شیعیان تسلیت باد ::
 

با سلام . دیگه کم کم شور و حال محرم آمد و حال و هوای کربلا به مشام می رسه . این ایام و به همه مسلمانان جهان تسلیت عرض می کنم ....

[ پیام ()|| بنده ی حقیر پروردگار ] [عمومی , ] [+]
نوشته شده توسط بنده ی حقیر پروردگار در پنجشنبه 20 دی 1386 و ساعت 10:01 ق.ظ